روزمرگی های یک دیوانه...

یه  چند وقتیه نمی دونم چرا نمیدونم چرا بازم میگم نمیدونم چرا!!

یه سری احساسات در من بروز کرده که خیلی غریبه!!

شایدم عجیبه!!

بیخیال عجیب غریبه!!

هی بیکار که میشم مثلا ۵دقیقه وقت اضافه دارم تا بین طبقات جابجاشم!!

همش به گذشته ها فکر میکنم و دلم تنگ میشه!!!

خاطراتی رو که خیلی وقت فراموش کردم هی تو ذهنم مرور میشه هی میچرخه!!

اینقدر که این آخریه بعضی وقتا یه قطره اشک تو چشمم میاد !!!

داستان از چه قراره نمیدونم!!

چند وقت پیش یه عکس از یکی از دوستاییم که دوسش داشتم رنگش واسم فرق میکرد با بقیه دیدم که کلی غم تو چشماش جمع بود غم عالم تو دلم نشست!!!

بی خودی !!

بیخیال حوصله داریا!!

این نیز بگذرد ...

پس چون بگذرد !

غمی نیست..............

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

از آدمای الکی مخالف خیلی بدم میاد!!

اصلا خودش نمیدونه مخالف چیه

یا حتی نمیدونه موافق چیه؟

فقط احساس میکنه که یه چیزی که هست باید هی بگی منم مخالفم وگرنه آدم باحالی نیستی

طرف باد انداخته غب غبش آقا یعنی چی این چه وضعیه من مخالفم فرهنگ نداریم جامعه رو بی فرهنگی ور داشته

بعد ده دقیقه بعد خودش سرشو عین بز میندازه پایین از چراغ عابر پیاده که احیانا قرمز رد میشه

سر چهار راه ولی عصر دقیقا مثل گاو باعث ترافیک میشه

بعد میشینه میگه مملکت!! مردم!!

خوب آقا جون شما از همین ریز ریزا از خودت خیلی معذرت میخوام خود خرت شروع کن اگه درست نشد!!

اون آلمانیی که ٩ ساعت پشت یه چراغ قرمز خراب وایساد به دولت مربوط بود؟؟؟

یا به شعور خودش ؟

خوب حتما باید فرهنگ یه غول گنده باشه ؟ نه همین ریز ریزا همین قوانین کوچیک همین آداب معاشراتاس که اسمشو میزارن فرهنگ و تمدن!!

به خدا اینکه بیای عکس نیمه عریانت و بزاری رو فیس بوکت فرهنگ نیست یا بیای بگی  من فلان کشور رفتم دیسکو فرهنگ نیست ...

به جان مادرم!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

جدیدا به این نتیجه رسیدم که آدم خوبی هستم دل همه رو شاد میکنم و مشکلات همه رو حل میکنم !!!

آخه داستان اینه دوستای من هروقت افسرده ان اولین فکری که می کنن با ساناز بریم بیرون!!

هروقت تنهان اولین کسی که به فکرشون میرسه سانازه!!

حوصلشونم که سر میره همینطور!!

برای مثال!

یه دوستی دارم مریم!!

هرچند وقت یه بار که دوست پسراش تموم میشن یه زنگی به من میزنه با هم بریم بیرون!!

میگه تو که استفاده نمیکنی بده به من !!!

یا یه دوست دیگه دارم هر وقت نمایشگاه هست به من زنگ میزنه !!

جمله شم دقیقا اینه دفعه ی پیش که با تو رفتم ترکوندم!!!

اونم اسمش مریمه!!

یا مثلا اسمشو نبر من تنهام میای بریم بیرون؟؟

یا اون یکی ساناز فلانی اینجوری بهم گفته چی جواب بدم؟

یا دوست پسرم این کاره کرده چی کار کنم!!

آجیل مشکل گشاام هستم!!

خدا بخورتم!

حالا همون آدم مثلا مونا وقتی مشکلی نداره زنگم بهش بزنی شرمنده من الان با میلادم بعدا ...

خیلی از این آدما تو زندگیم زیادن!!!

یکی دیگه مثلا فردا نرو فلان جا من تنهام بریم بیرون!! باشه؟!

من: باشه

یک هفته بعد:

من:بریم فلان جا دلم میخواد برم اون: نه حوصله اونجارو ندارم اگه میخوای بریم یه جای دیگه !

من:کجا؟

اون: کافه؟؟؟!!!!

من :چه خبره؟

اون: فلانی هست!!!

جالب تر از همه اینه این مورده!!

دوستم حالش خوب نیست با دوست پسرش بهم زده!!

خوب!

حالش خوب نیست طفلکی بهش گفتم با ساناز میبرمت بیرون حالت خوب میشه!!!

خدا بخورتت!

-----------------------------------------------------------------------------

پ.ن:

میترا که دیگه راحت اومد گفت به دوستم گفتم این خل خوبیه!!!!!

مرسی!

واقعا!

ظاهرا دم مسیحیایی پیدا کردم !!

الحمدلله!

از ده تا ده میلیاردتا تنهام!!

 

..........................................................................................................

جمله آخر

کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

به سلامتی و میمنت بار سومی که سیاوش و دیدم چنان دعوایی کردیم که  باید جزو جنگ های جهانی ثبت شه!!!

شرح ماوقع:

از چهارشنبه سارا هی گفت بریم بیرون بریم بیرون من حوصلم سر رفته سیاوشم با من طی کرده بود که بیرون میخوای بری باید به من بگی منم اطاعت امر !!!

خلاصه اینکه زنگ بهش زدم گفتم گفت نه دوستت و میاری با هم میریم بیرون گفتم باشه

پنج شنبه زنگ زد  با علی و مونا هماهنگ کردم بریم بیرون تو بگو کجا بریم منم گفتم بریم سمت ولایت ما که میشه لواسان!!

قرار گذاشته شد و ما راه افتادیم که بریم سمت شرق که مسیر واسه اونا کم شه

نزدیک دروازه دولت بودم زنگ زد که بیا مترو قیطریه مونا گفته بریم دربند منم از مترو بیزار گفتم نمیام من بگو اون بگو خلاصه گفت باشه نیا فقط نیری بیرونا برو خونه!!!

من برو عمو من از بابام اجازه نمیگیرم!!!(البته تو دلم نه به اون)

دور زدم برم سمت کافه رسیدم ولیعصر علی زنگ زد چرا نمیای باید بیای باشه میریم همون سمت لواسان من: نه دیگه من دارم میرم خونه اون: کجایی من: سبلان!!!!

حالا ولیعصر ترکیده بود از ترافیک کو تا سبلان وایسا همون جا الان میایم دنبالت

منتعجبابله

حالا چیکار کنم خلاصه سارا که کلافه شده بود رفت! از اونور سیاوش زنگ زد داد و بیداد که منو جلو دوستام کوچیک کردی... (برو بابا بچه)

خلاصه به یه ترفندی رسالت قرار گذاشتم!!!

از ولیعصر دربستی گرفتم واسه رسالت حالا به آقاهه میگم منو ببر هایدای رسالت منو برد هایدای هفت حوض!!!!!!!

نیم ساعت بود اونا معطل من بودن!!!

کلی دویدم تند تند رفتم رسیدم سیاوش داد بیداد من هیچی نگفتم هی هیچی نگفتم باز هیچی نگفتم اینم داد داد آخر علی صداش در اومد که بابا بسه دیگه چه مرگته !!!

خلاصه مسیر کلا عوض شد رفتیم فشم به محض پیاده شدن سیاوش و کشیدم کنار که آقای محترم درست صحبت کن با من بابامم سر من داد نمیزنه!!

دوباره شروع کرد دیگه منم تاب نیاوردم صدامو بردم بالا داد میزدما بلند بلند بیخود کردی اصلا چی فکر کردی برو بابا !!!

اینقدر داد و بیداد کردیم کارکنای سفره خونهه ریختن بیرون دیگه علی اینا که از اونور شنیده بودن دوون دوون اومدن قبل از اینکه همدیگرو بزنیم جدامون کردن!!

بعد علی شروع کرد به داد زدن سر سیاوش که بابا این بنده خدا اینهمه هیچی نگفت مگه مریضی ....

خلاصه رفتیم تو نشستیم من همچنان خونسردی خودم و حفظ کردم لبخند زدم و نشستم ...

یه ١ ساعتی نشستیم سیاوشم دیگه حالش خوب شد دید من هیچی نمیگم از کرده ی خویش پشیمان گشت

برگشتیم بچه ها رو که رسوندیم به سیاوش گفتم که شرمنده من به این اخلاقا و بچه بازیا عادت ندارم من و تو به نتیجه نمیرسیم شروع کرد به عذر خواهی که گفتم من با الانت مشکلی ندارم ولی کلا ما به درد هم نمیخوریم بهتره وقت خودمونو تلف نکنیم

رسوندم  خونه و همه چی ختم به خیر شد

باز یه اس ام اسایی زد چند بارم زنگ زد ولی من خیلی منطقی مسلئه رو حل کردم و باز شروع نکرده تموم کردمنیشخند

پ.ن

من دیگه خسته شدم!!!

از این به بعد همون اولین قرار به طرف میگم ۵میلیون سفته بده یک سال با من میمونی وگرنه اصلا برو بابا

خوب فکری کردما خوب فکری بود!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

یکشنبه با کلی داستان و بدو بدو کارام و انجام دادم و به سلامتی و میمنت با سیاوش قرار گذاشتم

بله رفتیم بیرون کلی داستان تعریف کرد که ال و بل و دست دختر قبلیم بهم خیانت کرد و کلی از این داستان رمانتیکا!!!!

منم فقط گوش دادم

خلاصه آخرش متوجه شدم که هرجا میخوام برم هرکاری میخوام بکنم ابتدا باید از سمع و نظر ایشون بگذره بعد اگه تایید شد بنده اطاعت امر کنم!!!!

راستش از این که احساس کنم یکی بهم فکر میکنه بهم توجه میکنه و دوست داره بدون کجام با کیم چی کار میکنم کلا این حس مهم بودن و دوست دارم!!

البته نه در این حد که بخوام آزادیامو بدما نه اصلا زیر بار حرف زور نمیرم عمری...

به هر حال پذیرفتم که یه چند وقت باهم باشیم تا ببینیم چی میشه!!!!

پ.ن:

احساس میکنم به سایز هم نمیخوریم!!!

عبد تا شنید گفت وای هفته دیگه میاد میگه این پسره این پسره همش اذیت میکنه میخوام باهاش بهم بزنم!!!!

عبدم منو شناخته!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

بعد از اینکه به طور خیلی زننده ای مهدیه پاشو رو دمم گذاشت و سعی کرد با میترا بریزه رو هم و منو ضایع کنه و بهم بگه که به زور خودش و به عروسی مینا تحمیل کرده اول سعی کردم بیخیال همه چیز بشم و کلا عروسی هم نرم !!!

بعد دیدم که میدون خالی کردنه!!!

امیر به زور منو متقاعد کرد که این آدم باید نابود شه!!!

امیر معشوقه ی از دست رفته ی مهدیه اس که کل زندگیشو منتظر بوده که برگرده!!

غافل از اینکه امیر به هیچ جاش حسابش نمیکنه!!

منم با امیر یه دوستیه کاملا معمولی دارم خیلی معمولی!!

به پیشنهاد امیر قرار شد که تو مهمونی همراهیم کنه!!

با دستی پر از مهمات و اسلحه وارد زمین جنگ شدم!!

مهدیه همین که امیر و دید دودمانش به باد رفت کلا قاطی کرد البته از اون چیزی که من فکرش و میکردم قوی تر نشون میداد اما به اونجا رسید که شام نخورده رفت!!

امیر فامیل مهدیه اس از من خواست که با مهدیه سلام احوالپرسی کنه که کرد و این باعث شد که مهدیه دیگه نابود خوبی بشه!!

-------------------------------------------------

پ.ن

این بود داستان هرکی با من در افتاد ور افتاد

باور کنید من هیچ کاریش نداشتم!!!!

خودش کرد که لعنت بر خودش باد!!!

پس خود کرده را تدبیر نیست!!!

داستان عروسی مفصل تر بود ترجیح دادم جنگ و که مهم تره بنویسم!!!

و در آخر سیاوش داداش مینا بهم پیشنهاد دوستی داد منم دارم بهش فکر میکنم!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

پنجشبنه به اسرار یکی از دوستای قدیمی سر از سینما سپیده در آوردیم!!!

به سلامتی!

گفتیم چی ببینیم فاصله ها!!

نشستیم هی دیدیم هی دیدیم شد ٣٠ دقیقه کلافه شدم از این فیلم مسخره و بازی مسخره تر از الناز شاکر دوست!!!!

خواستم پاشم بیام بیرون بچه ها نذاشتن بشین میخندیم و از این حرفا!!!

داستان فیلم که ترکیده بود دیالوگو منفجر بازی گلاب بروتون!!!

به کمک خدا و اهل بیت بالاخره فیلم رسید به جایی که داشت به سلامتی تموم میشد یه آقاهه سراسیمه اومد نشست جلو ما!!!

فیلم تموم شد اومدیم بریم آقاهه اول از ردیف جلویی ما که دوتا دختر پسر بودن و از سینما فیض خوبی نسیبشون شده بود پرسید فیلم چطور بود؟؟

اونا خوب بود!!!

من که بودم میگفتم عالی بود!!! والا!!

بعد رسید به ما که همه از دسته ی هنرمندا از این قبیل روشن فکراییم ... ارواح خیکمون

پرسید فیلم چطور بود من که فهمیدم این از عوامل فیلم طبق عادت نترکوندن دیگران گفتم هی بدک نبود از مقلد شیطان بهتر بود ولی تا اومدم ادامه بدم آقاهه برگشت گفت من تهییه کننده ام از این حرفا سریعم قبل از اینکه من بتونم حرف بزنم مارو پیچوند!!!

بعد منم دیدم اینطوری سریع خفتش کردم شروع کردم گلایه آره آقا خراب کردین سینمارو این چه فیلمی بود خجالت نمیکشین داشتم با مثال و همچین رسمی نقدش میکردم که یارو رسما خداحافظی کرد منم نامردی نکردم گفتم شما که گوش شنیدن انتقاد ندارین واسه چی نظر میپرسین به گند زدنتون ادامه بدین!!!!

یه لحظه همه ساکت شدن!!!

آقاهه برگشت که بیاد باهام حرف بزنه منم عذر خواهی کردم که شرمنده وقت ندارم دیرم شده

دیگه تا اومد به خودش بجنبه آدرس بده و از این حرفا من در رفته بودم!!!

خلاصه هم خودشو ترکوندم هم فیلمشو والا ایناام با این فیلماشون!!!

به نظر من که باید اسم سینمارو ور دارن ه اتیکت بزنن ... (خودتون میدونین لازم به گفتن نیست!)

هم درامدش بهتره هم اینقدر به آدم توهین نمیشه!!!

پ.ن:

یه دوست داشتم هیچ وقت سینما نمیرفت از این هنریای تیرم بود بعد هرچی میگفتیم خوب بگو چرا خوب چرا نمیگفت یه دفعه اینقدر اسرارش کردم که بگو چرا آخه مگه چیه !!!

آخر برگشت گفت اه از دست تو دست از سر آدم برنمیداری سینما چیه آخه اول آخرش صدا زیپ میاد

من:::::رنگین کمان شدم !!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

از وقتی از کیش برگشتم خوب!

صبح ساعت ۶ بیدار شدم راس ٧:٣٠ شرکت بودم تا ساعت ٩شب به قصد کشت کار کردم ساعت ١٠:٣٠ رسیدم خونه شام یخ زده به دست ٢٠ دقیقه اخبار دیدم

یه دوش بعدم راس ١١:۴۵ مردم!!!!

 کافه نرفتم!

تفریح نکردم!

موهامو شونه نکردم!

تنهاییم که کلا فراموش شده!!

یعنی اصلا یادم نیست که باید دوست و یا دوست پسر داشته باشم!!!

روزی ١٠ دقیقه با میترا حرف میزنم

روزی ۵تا اس ام اس به دوست کیشیم میزنم

روزی ١۵ دقیقه وقت ناهاری با سارا خاله زنکی میکنم!!

اصلا هم از زندگیم ناراضی نیستم!!

فقطم به حقوقم سر برجا فکر میکنم!!نیشخند

علی هم میخواد برگرده کلا حوصلش و ندارم !!!

دیگه!!!

آهان قبل این که برم کیش از یه پسره تو کافه خوش خوبمان آمده بود یه دو روزیه دارم بهش می اندیشم!!!

حوصله اونم ندارم!!!

پ.ن:

چیه مگه حتما باید اتفاق خاصی بیفته؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

اینم عکسای کیش!!!

اینقدر غرغر کردین تا مجبور شدم عکسارو کوچیک کنم بزارم واسه همینم یه تغییر در ترتیب و کلا عکسا رخ میدهد.

 

این نانازی جیگول تو فرودگاه وقتی پروازمون  ۴ساعت تاخیر داشت مارو سرگرم کرده بود!!!

خیلی شیطون و با نمک بود تازه میخندید لپاش چال میشد

ای ناناز

الهی من تو چال لپت غرق شم

 

عکس 98 - سرور 10

این خودمانیم از ساعت ١٠ شب رفتیم اسکله تا طلوع که ساعت ۶ صبح بود این دقیقا وقتیه که خورشید طلوعش کامل شده بود

خیلیییی خوشجیل و مشجیل بود!!!

 

عکس 98 - سرور 10

این عکسم گذاشتم یادم نره !!

چیو الان میگم!!

ساعت ٢ ظهر بود که دیدیم حوصلمون سر رفته بازارا که تعطیل بود!!!

رستورانا که ماه رمضون بود تعطیل بود امکانات هتلم که حوصله سر بر بود!!!

پاشدیم با سارا گفتیم بریم قدم بزنیم!!!

کلی خوشجیل و مشجیل کردیم رفتیم که بریم بیرون آقاهه که تو هتل کار میکنه رزروشن نه از اون یکیا اسمش چیه نمیدونم از همونا گفت تاکسی لازم دارین؟

ما نه میخوایم قدم بزنیم!!!

آقاهه کرکرکر

ما وا چرا میخنده!!!

رفتیم بیرون!!!!

تا ساخلی که پشت من میبینید ۵ دقیقه راه بود!!

رفتیم رفتیم کم نیاوردیم

رسیدیم ساحل داشتیم کباب میشدیم!!!

دقیقا تا برگشتیم هتل فقط ٢دقیقه طول کشید آقاهه مارو دید آویزون بهم ریخته داغ باز کرکرکر!!!!

عکس 98 - سرور 10

ادامه عکسارو بیاین ادامه مطلب ببینین

در ادامه شما خواهید دید:

کشتی یونانی

من و همسفرم در اسکله

ساحل و رد پا

طلوع در اسکله

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

کمک کنید هر سایتی میرم عکسامو آپلود کنم نمیشه!!!

چی کار کنم یه خیر پیدا شه به من کمک کنه

من و چهارتا بچه یتیمم چشممون به این وبلاگ اگه عکس نتونیم توش بزاریم بدبخت میشیم

ای خدا اااااااناراحتگریهگریه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

اندر احوالات خوشها ی گذرانده شده جویا باشید

کیش آباد بود نیازی به آبادانی من حقیر نداشت ولی به هر حال سهم کوچکی را تقبل کردیم برای خالی نبودن عریضه!!!

بی خیال این دیگه چه انشاییه!!

کیش خیلی عالیه می خواستم صبر کنم یه جا عکسامم بزارم تحمل نداشتم 

کیش اصلا ایران نبود!!!

خیلی عالی بود همه چی همه فرهنگ داشتن خبری از بوق ،دود،دعوا،ویراج،ترافیک و غیره و غیره و غیره نبود..

البته اینم بگم که خبری از دوستی و رابطه ی محبت آمیزم بین مردمش نبود چون اونجا فقط همه به فکر پول واسه همین فقط رقابت میکنن و رفاقتی وجود نداره..

همه جا خاک مرده پاشیدن!

همه دشمنن!!

همه تنهان

دلت واسه آدماش میگیره...

فقط به توریستا خوش میگذره همه یمردم از حرص هم دیگه اینقدر قیمتاشونو میارن پایین که گاهی به ضرر رازی میشن تا روی همدیگرو کم کنن...

خلاصه اینکه هرجای ایران میری یه خوبیایی داره یه بدیایی

به من حسابی خوش گذشت خیلی گشتم خیلی خرید کردم خیلی شیطونی کردم

شبا تا صبح تو اسکله روزام که تو بازارا و اماکن گردشی...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۱ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

یه چیزیایی آدم بعضی وقتا تو روزنامه میخونه شاخ در میاره !!

مثلا کیهان نوشته بوده که فواحش از این خانمه که اسمش سکینس دارن طرف داری میکنن بعد چون که مثل خودشونه!!!

آخه احمقا تعریف فاحشه تو فرانسه فرق داره یکم از این نخود ت استفاده کنی میفهمی که اونجا چون همه چی قانون داره فاحشه ها دسته بندی دارن کارت سلامت دارن مالیاتم میدن تازه این شغلشونه نه زندگیشون!!!!

آخه خر نفهم (با روزنامه کیهانم) کی میاد به کارلا برونی که همسر نیکوا سارکوزیه بگه فاحشه !!!!

کارلا برونی قدیم ندیما واسه خودش مدل بوده!!!

کا عکساییم که سارکوزی ازش دیده رفته گرفتتش بی لباس بی لباس بوده تو اینقدر خری که نمیفهمی تعریفا اینجا با فرانسه فرق داره!!!

آخه حرص آدمو در میارین دیگه...

همینمون مونده بود بگن ایران همه فاحشه ان واسه کارشونم پول میگیرن بفهم چی میگی یه هو میبینی جهانی شد خیط کاشتی!!!

پ.ن:

خیلی حرص خوردم!!١

خیلی

آخه کی به اینا اجازه میده روزنامه چاپ کنن وقتی هنوز نمیدونن فاحشه چیه؟؟

اینا فقط بلدن برینن به اسم ایران

البته من همچینم با آزادی این خانم سکینه محمدی آشتیانی موافق نیستم آخه قتلم کرده ولی خوب بدینش بره این بنده خداام که یاد گرفته برزیلم که دیگه خودتون میدونین به یه نون و نوایی برسه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

برای ١۴ شهریور تور کیش گرفتم!!

اولین سفر تنهاییم!!

بدون خانواده بدون حد و مرز...

چه میکنه این زندگی وقتی بهش رو نمیدی میشه باب میلت...

همه چی عالی پیش میره

خدایا شکرت

LIFE IS GOOD

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٤ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

زندگی به من لبخند مبزنه منم بهش نیشخند میزنم!!

وحشتناک تو مودشم همین روزا میترکونمش...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳۱ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

پرونده علی مختومه اعلام میشه!!!

هرچند دلم هنوز در رهنش ولی فردا یا پس فردا از رهنش در میاد!!

زندگی اینطوریه زیاد فرق نداره کی باشه کی نباشه کی میاد کی نمیاد همینطوری واسه خودش دور میزنه هر روزی که تموم میشه یه روز دیگه شروع میشه باز همون آش و همون کاسه!!!

من با شعر زندگی کردن هنوز ادامه میدم...

پرونده ی زندگی جران داره..

یه دل هست که میشه رهن و اجاره دا میشه گاهی فروختش شایدم یه روز هدیش داد پس پرونده زندگی هنوز بازه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

اینقدر اتفاقی تو زندگیم نیافتاده که شاید برم از یه ساختمونی چیزی خودم و پرت کنم بلکه یه هیجان بهم وارد شد!!

کافه تعطیله !!

چای با کراسان شکلاتی تغطیله!

قهوه موکا تعطیله!!

چیپس و پنیر تعطیله!!!

پسر بازی تعطیله!

چشم چرانی تعطیله!!

از همه بدتر سیگار تعطیله!!!

کلا هرچی بود که اسمش تفریح بود تعطیله!!!

بابا ام که رفته هند تا ٢هفته تا ٩ باید بمونم شرکت !!!!!!

 باید مستطیل دوستامو افزایش بدم لیست دوستام کوتاه شده!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

آیا؟؟

خیانت به کسی که به شما توجه نمیکنه علاقه ای به شما نداره و هرچی هست کوشش بیهوده ی شماست آیا عذاب وجدان داره؟؟

بعضی چیزا خیلی جالبه تو کسی رو دوست داری ولی اون بی تفاوته به محض خیانت و دل بریدن تو اون خیلی گرم بر میگرده و از تو خبری نیست واسه من همیشه اینطوری بوده و هست تا من بودم اون نبود تا اون اومد من رفته بودم...

داستان اینه

امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست در من نفسی نیست در خانه کسی نیست...

---------------------------------------------------------

پ.ن:مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه اینقدر اشک میریزم تا برگردی به این خونه ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

یه وقتایی هرکسی تو زندگیش کم میاره ...

الان از اون وقتای منه که کم آوردم کمک لازم دارم ولی هیچکس نیست به دادم برسه هیچکس نیست دستمو بگیره ...

دیگه نمیخوام به علی فکر کنم هروقت بهش فکر میکنم ته دلم خالی میشه از اینکه من دوسش دارم ناراحته از این که به دوستام معرفیش کردم ناراحته من خر نیستم می دونم اینا یعنی چی ...

میدونم وقتی کسی اینارو نمیخواد یعنی...

خودم میدونم و دیگه نمیتونم خودمو گول بزنم خودگولزنکم خراب شده سوخته دیگه منطقم هیچیو باور نمیکنه ...

وقته تکرار جملهی تکراریه زندگی ادامه داره چه تو باشی چه تو نباشی چه من باشم چه من نباشم...

خدانگهداری میکنیم

--------------------------------------

پ.ن:

عبد میگفت من منتظرم یکی بیاد کشفم کنه میگفت از این به بعد عاشق کسیم که عاشقم بشه ...

ساناز میگه من دیگه بچه نمیشم دیگه بازیچه نمیشم

علی جون ببخشید دیر رسیدی ساناز رنجاشو کشیده

چشمه ی اشک شب گریه هاش خشکیده

خودگول زنشم که سوخته

خیلی دیر رسیدی دیر...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

دیروز که از کافه بر میگشتم...

تو راه با م.ن بحث یکی از دوستای مشترک شد که تقریبا ٣ ساله میشناسیمش اون اولا خیلی دل مهربونی داشت پاک و با احساس بود آدم راحت باهاش حرف میزد ارتباط برقرار میکرد...

ولی چند وقتی میشه که به دل آدم نمیشینه یه طوری شده دیگه پاک نیست مهربون نیست همینطور که داشتیم برمیگشتیم عقب که ببینیم چی به سرش اومده رسیدیم به جایی که داستانش شد عین داستان من اونجا بود که فهمیدم منم دارم پاکیم احساساتم انسانیتمو از دست میدم همه چیه زندگیم داره میشه منطق حتی عاشق شدنم که فکر کنم فقط اسمش عشقه وگرنه اصلش چرته!!!!!

اونم اولا عین من بود طی یک سال دیگه طوری شده که بهترین چیزارم که از دست میده ککشم نمیگزه عین خیالشم نیست درست عین من واسه بهترین چیزا یه ناراحتیه ٢ساعته بعد زندگی ادامه داره هیچی خوشحالم نمیکنه هیچیم ناراحتم نمیکنه...

داره کم کم از خودم بدم میاد...

انگار دلمم دیگه واسه کسی تنگ نمیشه.........................!!!!!!

خیلی بده که آدم به این نتیجه میرسه که زندگی ادامه داره

چه تو باشی چه نباشی تو زندگیه کسی تاثیر خاصی نداری همینطور تویه زندگیه تو هم کسی تاثیر نداره فقط یه واحد خوشحالی یا یه واحد ناراحت بیشتر از اینم دیگه پیش نمیاد حتی شما دوست عزیز...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٤ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

بنده اینجانب تو وسایل مغزم یه فیش اشتراک خریت به مدت ١٠٠ سال پیدا کرد!!!!

احتمالا قراره از عمرم بیشتر خریت کنم

باز دارم عاشق میشم...

بابا جون من آدم نیستم نمیتونم آروم بشینم یه خیر پیدا بشه منو ببنده بلکه یه خستگی در کنم...

من هروقت میخوام عاشق بشم اولین نشونش اینه که به هر طریقی که شده طرفمو دل زده میکنم بعد سعی میکنم که به هر صورتی سرد سردترش کنم رابطه هام تا وقتی خوبه که من عاشق نیستم ...

کلا موجود خطرناکیم لطفا به من نزدیک نشوید هم خودمو میخورم هم شما دوست عزیز

کاش یه راهی پیدا میشد

اصلا دلم نمیخواد با علی بهم بزنم ولی اگه بیشتر از این عاشقش بشم هم خودمو ازیت میکنم هم اونو پس بهتره تموم شه این رابطه تا به هیچکس ضرر نزده!!!!

باز ریتم قلبم ریخته بهم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

تاحالا کسی رو دید که کاسه ی چه کنم چه کنم دستش گرفته باشه و از بس گیج باشه که اسم و فامیلشو یه وقتایی یادش بره اگه ندید توصیه میکنم برای رفع حس کنجکاویتونم که شده بیاید منو ببینید...

احساس غمگینی شدیدی میکنم

علی به هیچ کدوم از ابراز علاقه های من ری اکشن نداره...

کلا وقت خوش گذروندنم نداره

تلفنامم یکی درمیون جواب میده

تا چند ماه دیگه ام که از ایران میره...

منم حسابی خسته شدم

از یه طرف بهش علاقه دارم از یه طرف نمی تونم دیگه خسته شدم از طرفیم دیگه نمیخوا هی رابطه های یک ماهه داشته باشم هی این آدم اون آدم زندگیم پر شده از آدمای مختلفی که هیچکدوم مورد علاقم نیستن

حسابی گیج مبهوتم کاسه ی چه کنمم دیگه لبریزه شده...

حالم گرفتس قلبم آروم آروم میزنه رنگم پریده احساس کرختی میکنم...

خدا کنه یه تغییری ایجاد شه یا من رسم به جانان یا جان من بر آید...

بخش عاطفیه داستان که گند باشه هرچی خوشحالی دورو برت اتفاق میفته نمیینی انگار همه ی اونا کمرنگن همشونو مه گرفته

دارم فارق التحصیل میشم...

-----------------------------------------------------------------

پ.ن:

هیچی ندارم بگم دلم خواست واسه شادیه روحم یه پ.ن بزنم مشکلیه؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٦ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

به خاطره امتحانا چند روزه کلا زندگی وقفه افتاده ...

تنها چیزایی که یادم میاد درسامه!!!

بد بختیه بزرگ در راهه فردا ٣تا امتحان همزمان دارم

دارم سکته ناقص میکنم...

زندگیم با علی زیاد خوب پیش نمیره...

علی هی ناراحتم میکنه ولی خودشم حتی نمیفهمه ...

داره حوصلم سر میره تنها چیزایی که منو نگه داشته علاقم بهشه و خوب بودنش و پاکیش ...

از دیگر خبرها اینه که برنز کردم و هر لحظه منتظرم که بگیرنم!!!

ولی میارزه خیلی خوشگل شدم

رفتم کافه تو ٢ ساعتی که اونجا بودم ٧تا شماره گرفتم تقریبا اینطوری شده بود که هرکی از در میومد ۵دقیقه سر میز من میشست بعد میرفت میز میگرفت...

زندگی خوبه

واسم دعا کنیییید

امتحانای فردارو پاس شم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

این همه پیامبر همیشه جرجیس نسیب ماست!!!

دیروز مریم زنگ زد گفت بیا بریم بیرون منم که هیچ وقت از کوچکترین خوش گذرونیی نمیتونم بگذرم سریع دوون دوون رفتم بیرون

چشمتون روز بد نبینه!!!

هی دنبالش گشتم بعد دیدم یک پرشیا هی هی بوق بوق میکنه!!!

خلاصه مریم و داخلش یافتم البته همراه با دوتا پسر!!!!

آی بدم میاد از آدمای خائن

اسم دوست خودش میلاد بود یه پسررم آورده بود واسه من که حسابی به من سیریش شده بود اسمش شاهین بود!!!

من سوار شدم مراتب ادب و احترام و رعایت کردم و از همون اول گفتم که مریم یادش نبود که من دوست پسر دارم !!!!

شاهینه چهار شاخ موند!!!

گفت عیب نداره منم باشم اونم باشه

من چهارشاخ موندم

گفتم نه عزیزم من علی رو دوست دارم خیانتم نمیکنم!!!

گفت خوش به حالش خداکنه لیاقتشو داشته باشه و قدر بدونه!!!

کلی منو به فکر برد!!!

اونارو به هوای کافه و میترا و باید برم ١ساعته پیچوندم...

بعد اومدم خونه به علی زنگ زدم

برداشت گفت تو متروام ١٠ دقیقه زنگ بزن

١٠ دقیقه دیگه زنگ زنگ جواب نمیده

٣دفعه زنگ زدم جواب نداد

٢تا اس ام اس دادم

بی جواب

٢ساعت گذشت دوباره زنگ زنگ زنگ

بی جواب

باز اس ام اس

بی جواب

ساعت ١٢ جواب داد!!

اعصابم حسابی داغوهن شده بود!!!!

خودمو کنترل کردم فقط چندتا دری وری گفتم

هی عذر خواهی کرد و دلیل آورد

دلیل دلیل دلیل

که هیچ کدوم قابل قبول من نبود!!!

خودمو کنترل کردم سعی کردم که به روم نیارم

(گوشیمو پریروز تو ولیعصر زدن!!!! شماره علیرو نداشتم!!! از کسری ایرانسلشو گرفته بودم!!!! )

بهش گفتم شماره ١٢ رو بهم بده!!

مقاومت کرد اصلا برام تعریف نداشت انگار یه جا خالی تو مغزم افتاد

احساس کردم راه داره راه فرار جور میکنه

یعنی یه رابطه میخواد که نیازاشو بر طرف کنه و هروقت احساس خطر کرد در بره!!!

خیلی بهم برخورد!!

هیچی نگفتم یکم چرند و پرند سر هم کرد و درباره کارو گوشیو اینترنت گفت منم غرق در افکار خویشتن به تک تک حرفاش گوش میدادم

در آخر به این نتیجه رسیدم حیف من که بهش وفادارم!!!

نمیدونم چی کار کنم!!

نمیخوام دوباره یه رابطه ی کوتاه که به هنوز یک ماهه هم نشده داشته باشم یکم صبر میکنم

من آدمم خسته میشم کلافه میشم نمیشه که همیشه من آدم خوبه ی قصه باشم دیگه خسته شدم هرکی میرسه به من میگه دولا شو سوارت شم

------------------------------------------------------

علی لطفا آدم باش

علی لطفا خوب باش

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٥ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

دیروز علی از حالت آماده باش خارج گشت!!!

علی سرباز سپاه می باشد دوست پسر خودمان را می گوییم!!

ما در این اندیشه بودیم که این چند روز را در آماده باش باشد اما دیروز در کمال ناباوری از آماده باش خارج شده بود علت را جویا شدیم ...

جام جهانیه کسی شلوغ نمیکنه!!!!

همه فوتبال میبینن!!!!

کلا من تو کفم!!!!

چقدر سطح دید همه باز و جالبه گور  بابای مملکت به جهنم بابا کی حال داره بره راه بره کتکم بخوره خسته شه بیخیال جام جهانیرو بچسب !!!

عشق است!!!!

------------------------------------------------------------------

زندگی یه شکل دیگه شده!!!

یه جور خاص سر فرصت مینویسمش

احساس پیری می کنم!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٢ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

سلام به همه

خیلی داستان هست که باید اینتو بنویسم ولی فعلا اصلا وقتشو ندارم!!!

اصلا یادم نمیاد از مهمونی مینا نوشتم یا نه اینگار ننوشتم!!!

مهمونی مینا اولین بخش از زندگیه جدیدمه!!

از اونشب یه عالمه تصمیمات جدید واسه زندگیم گرفتم شاید خیلیاش از خوب نباشه اما راز بقا همینه...

داستان مهمونیه مینا:

پنج شنبه شب یه هفته ای تو اردیبهشت مینا جاری اسبق دوست جون جونیه جدید ما یه مهمونی گرفته بود که منو دعوت کرد که با هرکی دوست دارم برم تریجیحا به علت یک سری مسائل با مهدیه رفتم بگزریم از دعوایی که سر این مهمونی با مهدیه کردیم که زیاد خوشایند بنود و کسری که خیلی ازم ناراحت شد و تا همین چند روز پیش باهام قهر بود

اوضاع از این قرار شد که مامان و بابا رفتن سفر!!!

همه چی آماده بود برای یه شب عالی و بی نقص...

چون خواهر و برادرم خونه بودن و امکان لو رفتن بود مجبور شدیم زود به مهمونی بریم ساعت ۶ بود که رفتیم خونه مینا ...

مهمونیه عالیی بود خیلی بهتر از اونی که تصورش و می کردم من همیشه از این مهمونیایی که خیلی شلوغه و خیلی مبتذل بدم میومد ولی مهمونیه مینا خیلی سنگین و رنگین همه آدم حسابی همه باحال و خلاصه خیلی عالی بود

کم سن و سال ترینشون من بودم که ٢١ سالم بود!!!

اونجا با یه آقایی به نام مرتضی آشنا شدم که فوق لیسانس نقشه کشی بود و آدم فوق العاده ثروتمندی بود که زیادم زیبا نبود

از ترس پلیسای مهربون که شبا که ما میخوابیم بیدارن و چوب تو آستین مردم میکنن اونشب و ترجیحا با داداش مینا برگشتیم که مست نبود و خیلیم موجه بود

ساعت ٣بود که رسیدیم خونه

با مرتضی یه بار رفتم بیرون و دیدم که type من نیست ولی مرتضی شروع یک جهش در من بود

این جهش باعث شد من آدم منطقی بشم و بفهمم که دیگه قورباغمو قورت دادم و از این پس واسم گذشتن از چیزا و آدمایی که خیلی هم با ارزشن آسون شده

بعد از اون وارد دنیای آدم بزرگا شدم آدمای بی احساسی که رابطه دارن واسه هرچیزی غیر از احساسات

این شاید قشنگ نباشه اما راز زنده موندن همینه

به قول هیچکس بخور تا خورده نشی...

بعد با شخصی آشنا شدم به نام آرمین نمایندگی LG داشت آدم جذاب و ثروتمند و تحصیل کرده ای بود چند هفته ای باهم بودیم که دیدم type من نیست و باز خداحافظی

بعد از اون تو نمایشگاه کتاب با شخصی به نام میثم که صاحب یک انتشارات نسبتا بزرگ بود آشنا شدم چند مدتی باهم بودیم آدم ثروتمند با کمالات و مودبی بود ولی من باز احساس کردم که typeمن نیست پس باهاش تموم کردم بدون اینکه آب از آب تکون بخوره

البته یه راز دیگه هم که کشف شده اینه که هیچوقت رابطه ات رو با دیگران cut نکن چون هرچیز که خوار آید یک روز به کار آید...

تقریبا یک هفته ی پیش بود که با دوست کسری که اسمش علیرضا ست آشنا شدم و دوست شدم

علی پسر خوبیه که احساس میکنم type منه فقط یه عیب داره اونم اینه که تا حالا دوست دختر نداشته و اصلا بلد نیست که چه جوری رفتار کنه خیلی یوبسه و کلی کار میبره تا به اون چیزی که من میخوام تبدیل شه ولی یه موجود دوست داشتنی که کلی حرفای غلمبه سلمبه ی علمی میزنه و منو به خنده میندازه

خیلی آدم جالبیه پر علمه اینقدر کتاب خونده که فکر کنم تقریبا یه کتابخونه ملیه متحرکه فیلمای هنریم که کلا زندگیشو تشکیل میدن

با این فعلا خیلی خوبم و بیشتر از بقیه شانس داره چون اذیتش نمیکنم!!!!

میترا میگه تبدیل به یه دستگاه شکنجه ی پسرا شدم

پویان میگه دیگه نمیشه نزدیکت شد شبیه آدم خورا شدی

مهدیه نظری نداره

علی (دوست کافه) همچنان میگه قبله عالم به سلامت

کسری میگه اگه با علی نسازی باید بری لزبین شی

سیاوش به من میگه موشی!!!!!!!

مینا میگه خوبه تو میتونی تلاشتو بیشتر کن

همه به اتفاق میگن علی به دردت نمیخوره چون تو خیلی سری و اون خیلی بی تجربس!!!!!

خلاصه ی اتفاقات از 18 اردیبهشت به ایور

کلا زندگی عالیه و من چقدر خوشحالم

-------------------------------------------------------------------------

امتحانا داره داره مارو ...

استادا  دارن منو ....

جا خالیارو به دلخواه پرکنید

برای کسب اطلاعات بیشتر منتظر پست بعدی ما باشید

ببخشید اگه ساناز قبلی نیستم زار بقا اینطوریه....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط دیوونه نظرات () |

اول از همه ی دوستای خوبم تشکر میکنم که به فکرم بودن نگرانم شدن بهم دلداری دادن و فراموشم نکردن

این چند وقته که نبودم در پی دکتر و از این حرفا بودم آخه من زندگیمو دوست دارم و نمیخوام به این زودیا بمیرم فعلا تحت مراقبتم و عالیم عالیه عالی

زندگی خیلی بهتر شده

روزای تلخ یادم رفته ...

کلی نتیجه ی خوب گرفتم کلی دوستای خوب پیدا کردم

زندگیه عالیه شیطونیام برگشته بلاخره هرچی باشه نمایشگاه کتاب من نمیتونم کم کاری کنم نیشخند

امروز زیاد وقت ندارم سر فرصت میام به همتون سر مزنم و تشکر حسابی میکنم

تازه اتفاقای عالیه درجه یک این چند وقته هم سر گلوم گیر کرده میام هم رو میگم

بازم تشکر میکنم واقعا روحیه گرفتم

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |

موقتا زنده ام...

نتیجه آزمایش نشون داد که خونم مستعد برای سرطان می باشد...

باید تحت نظر باشم ...

زنده ام و زنده می مونم اما از اینکه زندگی میکنم خبر ندارم آخه اونو تو آزمایش ننوشته بود...

چه بد بخت شدم ها حالا هر هفته اید برم دکتر و آزمایش بدم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط دیوونه نظرات () |


Design By : Night Skin